شمارهٔ ۱۴۵
قطره ائی از قعر دریا دم مزنذرهئی از مهر والا دم مزن
مرد امروزی هم از امروز گویاز پری و دی و فردا دم مزن
چون نمیدانی زمین و آسمانبیش ازین از زیر و بالا دم مزن
چون اصول طبع موسیقیت نیستاز تنا و ناو تاتا دم مزن
درگذر از نفی و اثبات ای پسرهیچ از الّا و از لا دم مزن
گر بگویندت که جانرا کن فدارو فدا کن جان، خود را دم مزن
تا نمیدانی من و مارا که کیستباش خاموش از من و ما دم مزن
همچو آدم علم اسما را زحقتا نگیری هیچ ز اسما دم مزن
آنکه عین جمله اشیا گشته استمغربی را گفت ز اشیا دممزن