شمارهٔ ۱۳۳
صنما هر نفسی در گذرت میبینمبر دل و دیده و جان جلوهگرت میبینم
گرچه صدبار کنی جلوه مرا هر نفسیلیک هر لحظه به جنسی دگرت میبینم
گرچه از منزل خود هیچ برون میناییلیک پیوسته ترا در سفرت میبینم
بر سپهر دل و بر چرخ روان تابندهگاه چون شمس و گهی چون قمرت میبینم
دایم از غایت پیدایی خود پنهانیگرچه تابندهتر از ماه و خورت میبینم
غایب از دیده نه زانکه به صد کسوت خوبهرزمانی گذران بر نظرت میبینم
تویی نور بصرم گرچه نهان از نظریزانکه در دیده چو نور بصرت میبینم
مغربی از ملک و فلکی بالاترگرچه دایم به لباس بشرت میبینم