شمارهٔ ۱۳۲
دیده وام گشته از تو برویت نگرمزانکه شایسته دیدار تو نبود نظرم
چون ترا هر نفسی جلوه بجنسی دگر استهر نفس زان نگران در تو بچشمی دگرم
توئی از منظر چشمم نگران بر رخ خویشکه توئی مردمک دیده و نور بصرم
هرکه بیرسم و اثر گشت برویش پی بردمن بیرسم و اثر ناشده پی مینبرم
تا زمن هست اثر، از تو نیابم اثریکاشکی در دو جهان هیچ نبودی اثرم
نتوان برسر کوی تو کردن پروازتا ز اقبال تو حاصل نبود بال و پرم
بوی جانبخش تو همراه نسیم سحر استزان سبب مرده انفاس نسیم سحرم
یار هنگام سحر بر دل ما کرد گذرگفت چون جلوه کنان بر دل تو میگذرم
مغربی آینه دل ز غبار دو جهانپاک بزدادی که پیوسته در او مینگرم