شمارهٔ ۱۳۱
ما از ازل مقامر و خمار آمدیمدردی کشان میکده یار آمدیم
خورشید باده بر سر ذرّات ما بتافتاز روی مهر، سرخوش و خمار آمدیم
در خلوت عدم می هستی از جام دوستکردیم نوش و مست به بازار آمدیم
زنار زلف ساقی باقی چو شد عیانهر یک کمر ببسته بزنار امدیم
ناگاه حلقه زد سر زلفش ب گِرد ماما در میان حلقه گرفتار امدیم
از بهر خاطر دل مختار مصطفیروزی دو سه که عاقل و هشیار آمدیم
کاری بغیر عشق نداریم در جهانعشق است کار ما و بدین کار آمدیم
بودیم یکوجود ولیکن که ظهوربسیار در مظاهر بسیار آمدیم
از یار مغربی سخنی در ازل شنیدما جمله زان حدیث بگفتار آمدیم