گنج

شمارهٔ ۱۳۰

منم که روی ترا بی‌نقاب می‌بینممنم که در شب و روز آفتاب می‌بینم
تویی که پرده ز رخسار خود برفکندیکه تا جمال ترا بی‌حجاب می‌بینم
عجب عجب که به بیداری توان دیدنمگر مگر که من این را به خواب می‌بینم
خیال جمله جهان را به نور چشم یقینبه جَنب بحر حقیقت سراب می‌بینم
ندانم از چه سبب تشنه‌ام چو من خود رابه ذات و نعت و صفت عین آب می‌بینم
اگر شوند ز من مست عالمی چه عجباز آنکه من همه خود را شراب می‌بینم
مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگرکه من حقیقت خود را کتاب می‌بینم
چه باده خورد دل مغربی که من خود رابه سان نرگس مستت خراب می‌بینم