شمارهٔ ۸۴
مرا دلیست که در وی بغیر دوست نگنجددرین حضیره هر آنکس که غیر اوست نگنجد
ز مغز و پوست برون آ که در حضیره قدسکسی نیامده بیرون ز مغز و پوست نگنجد
سرای حضرت جانان ز رنگ و بوست مقدسدر آن سرای کسی را که رنگ و بوست نگنجد
چو آینه همگی روی باش بهر تجلیکه روی او بدلی کان نه کان نه جمله دوست نگنجد
تو از میانه میدان کناره گیر که اینجاجز آنکه در خم چوگان او چو گوست نگنجد
دلی چو بحر بباید و گرنه موج محیطشدر آندلی که به تنگی بسان جوست نگنجد
میان مجلس دریاکشان بجام حقیقتسری که مست نا از ساغر سبوست نگنجد
به پیش یار بدین وصف و حلق نتوان شدان آنکه هرکه بدان وصف و خلق خوست نگنجد
ز گفتگوی گذر کن چو مغربی که درین کویکسی که میل دلش سوی گفت و گو است نگنجد