گنج

شمارهٔ ۹۱

دل از بند من بیدل رها شدنمیدانم کِه او دید و کجا شد
مگر کاو دانه خال بتی دیداز آن در دام زلفش مبتلا شد
هوای دلستانی داشت در سرنمی دانم بعزم آن هوا شد
مگر بودش نهانی دلربایینهان از ما بر آن دلربا شد
صفایی داشت با خوبان مهوشازین جای مکدر زان صفا شد
صدای ارجعی آمد به گوششپی آن نغمه و بانگ و صدا شد
صلای خوان وصل یار بشنیدببوی خوان وصلش زان صلا شد
ز جان و از جهان بیگانه گردیدکه تا باجان و جانان آشنا شد
دمی خالی نمیباشد ز دلداراز آن کز بهر آن خلوت سرا شد
ز حال مغربی دیگر نپرسیداز آن ساعت که از پیشش جدا شد