گنج

شمارهٔ ۵۶

صبح ظهور دم زد و عالم پدید شدبهر رخت ز مشرق آدم پدید شد
پوشیده بود روی تو در زیر موی توچون بازگشت موی تو از هم پدید شد
جان جهان که در خم زلف نو بد نهانزلف ترا بهر شکن و خم پدید شد
بر ملک نیستی لب لعلت سحرگهییکدم دمید و عالم از آندم پدید شد
مجروح نیش غمزه مرد افکن تراهم از لب چه نوش تو مرهم پدید شد
برهر دلی که گشت جمال تو جلوه گردر وی هزار نقش دمادم پدید شد
تا شد یقین که شادیت اندر غم دلستدل را هزار خرّمی از غم پدید شد
خورشید آسمان ولایت ظهور یافتتا مغربی ز عالم مغرب پدید شد