شمارهٔ ۵۷
گوهری از موج بحر بیکران آمد پدیدهرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید
گوهری دیگر برون انداخت از موجی محیطکز شعاعش معنی هردو جهان آمد پدید
باز موجی از محیط انداخت بیرون گوهرتکز صفای او جهان و جسم و جان آمد پدید
چونکه موج و گوهر دریا پیاپی شد روانوز جهان از موج و دریا بحر کان آمد پدید
سر بحر بیکران را موج در صحرا نهادگنج مخفی آشکارا شد نهان آمد پدید
ایکه میجستی نشان از بی نشان زحمت مکشچون نشان بی نشان، از بی نشان آمد پدید
ایکه دایم از جهان ما و من کردی کنارعاقبت با ما و با من در میان آمد پدید
صد هزاران گوهر اسرار و درّ معرفتدر جهان از موج بحر بیکران آمد پدید
از برای آنکه تا نشناسد او را غیر اوموج دریا در لباس انس و جان آمد پدید
از زبان مغربی خود بکر میگوید سخنمغربی را بحر ناگاه از زبان آمد پدید