گنج

شمارهٔ ۱۷۳

جنون فوق عایات الجنونیجنون من حبیب ذوالفنونی
به عشقت زان ز هر مجنون فزونمکه در خوبی ز هر لیلی فزونی
برون از خویشتن عمریت جستمنمیدانستمت کاندر درونی
نگارا دیده اندر جستجویتچه میگردد که تو عین عیونی
الا ای غمزه غماز دلبرچنان پر مکر و دستان و فسونی
که اندر سحر و مکّاری و افسونزحد و وصف و اندازه برونی
دلا از چشم سرمستش حذر کنکه هم ترک است و هم سرمست و خونی
دلا در توست چون ساکن دلاراچرا بی صبر و آرام و سکونی
ترا در چند و چونی مغربی یافتاگر چه برتر از چندی و چونی