گنج

شمارهٔ ۱۷۲

تو نگارا به لطافت همگی جان و دلیگرچه ساکن شده در مملکت آب و گلی
تو مگر باغ بهشتی که چنین مطبوعیتو مگر فصل بهاری که چنین معتدلی
یارب این گل ز‌ چه باغ است که رویش چو بدیدگل صد برگ برآمد بر او از خجلی
چون نگار چگل خوب به خوبی تو نیستنتوان گفت به خوبی که نگار چگلی
به دل آن را طلبد دل که نباشد بدلشجان بجوید به دلت چونکه تو جانرا بدلی
گسل ایدوست مکن از سر کویت ما رامن چه کردم که من دلشده را در گسلی
ایدل از مسکن خود ار چه به غربت رفتیلیک باید وطن خویش ز خاطر مهلی
تو زمانی مگسل هیچ ز‌ ما در دو جهانسر پیوند که داری که ز ما میگسلی
مغربی دیده به دیدار تو دارد روشنگرچه باور نکند فلسفی و معتزلی