شمارهٔ ۱۷۱
دارد نشان یارم هر دلبری و یاریبینم جمال رویش از روی هر نگاری
جز روی او نبینم از روی هر نگاریجز خط او نخوانم از خط هر عذاری
عکسی از آن جمال است هر حسن و هر جمالینقشی از آن نگار است هر نقش و هر نگاری
او در دیار خاتم بوده همیشه ساکنمن گشته در پی او سرگشته هر دیاری
چون یار در دل من دائم قرار داردپس از چه رو ندارد دل یکزمان قراری
چون دست برفشاند من جان براو فشانمنبود ز بهر جانان بهتر زجان نثاری
گر میروی رها کن دلرا بیادگارتخوش باش ار بماند از دوست یادگاری
بر جویبار گیتی بخرام تا برویداز سرو قامت تو هر سرو جویباری
روز شمار دانم اندر حساب نایماز سرو قامت تو هر سرو جویباری
جایی که هردو عالم از هیچ کمترانندمن خود چه چیز باشم یا همچو من بزاری
روی ترا بیارم از هیچ کمتراننداز رهگذار عالم بر دیده ام غباری
با گلشن جمالت خاریست هر دو عالمتا کی رسی به گلشن تا نگذری ز خاری
تا گشته نیست هستیت بر کنج ره بمانیزان رو که تا تو هستی بر کنج اوست ماری
مگذار مغربی را تا در میان درآیدتا او درین میانست از تست برکناری