گنج

شمارهٔ ۱۴۰

ز چشم من توئی در جمال خود نگرانچرا جمال تو از خویشتن شود پنهان
چو حسن روی ترا کس ندید جز چشمتپس از چه روی، من خسته گشته ام حیران
اگر نه در خم چوگان زلف تست دلمبگوی تا که چرا شد گوی سرگردان
مپوش روی ز چشمم مشو ز من پنهاننمی سزد که نهان گردد از گدا سلطان
چه قدر و قرب بود ذرّه بر خورشیدچه وسع و گنج بود قطره را بر عمان
ز قطره نبود بحر بیکران کم و بیشز ذرّه نپذیرد کمال خور نقصان
اگر بغیر تو کردم نظر در این عمرمبیا و جرم و غرامت ز دیده ام بستان
چگونه به غیر تو بیند کسی که غیر تو نیستبدان سبب که توئی عین جمله اعیان
بیا و جلوه گری جمال یار بنگرز قد و قامت این و ز چشم و ابروان
کجاست دیده که خورشید روی او بیندز روی روشن ذرات کاینات عیان
هزار عشوه و دستان و کبر و ناز کندبدان سبب که رباید ز مغربی دو جهان