شمارهٔ ۲۹
هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیستکس ازین باده که ما مستیم او سرمست نیست
قامتش را هست میلی جانب افتاد کسانکو بلندی در جهان کاو را نظرها پست نیست
هست با بست سر زلفش دل ما در جهانورنه چیزی را دل ما در جهان پست نیست
دل بدان عهد است دل پیمان که با دلدار نیستخود دلی کاو عهد آن دلدار را بگسست نیست
هیچ کس را دل ز دام زلف او بیرون نجستاینکه بتواند دلی از دام زلفش جَست نیست
زلف او گر می کند تاراج دلها حاکم استهر چه او خواهد کند، بر وی کسی را دست نیست
گر مرا در دست بودش جان نثارش کردمیچون کنم چیزی نثارش؟! کان مرا در دست نیست
باید اندر عشق او از خود بکل وارسته شدکان که در عشقش بکل از خویشتن وارست نیست
از پی پیوند او، از خویشتن باید بریدبی بریدن زان که هرگز کس بدو پیوست نیست
هستی ای گر مغربی را هست، آن هستی اوستمغربی را اینکه از خود هیچ هستی هست نیست