گنج

شمارهٔ ۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ورنیست۹ بیت
با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیستگرچه تو مهجوری از او، وی ز تو مهجور نیست
دیده بگشا تا ببینی آفتاب روی اوکافتاب روی او از دیده ها مستور نیست
لیک رویش را بنور روی او دیدن توانگرچه مانع دیده را از دیدنش جز نور نیست
جنّت ارباب دل رخسار جانان دیدن استدر چنین جنّت که گفتیم زنجبیل و حور نیست
گر ترا دیدار او باید برآ بر طور دلحاجت رفتن چو موسی سوی کوه طور نیست
تو کتابی در تو مسطور است علم و هر چه هستچیست آن کاو در کتاب و لوح تو مسطور نیست
کور آن باشد که او بینا بنفس خود نشدکان که او بینا بنفس خویشتن شد، کور نیست
ناصر منصور گوید انا الحق المبینبشنو از ناصر که آن گفتار از منصور نیست
مغربی را یار شمس مغربی خواند بنامگرچه شمس مغربی اندر جهان مستور نیست