شمارهٔ ۲۸
دل غرقه انوار جمالی و جلالی استبر وی نظر از جانب دلبر متوالی است
دل منظر عالی و نظرگاه رفیع استیار است که او ناظر این منظر عالی است
خالی است حوالی حریم دل از اغیاراغیار کجا واقف این بود و حوالی است
جز نقش رخ دوست در آن دل نتوان یافتکان آینه از نقش جهان صافی و خالی است
در عالم او هیچ شب روز نباشدکاو برتر ازین عالم و ایام و لیالی است
در یکه از او جمله جهان گشت پدیدارآن درّ گرانمایه از آن بحر لآلی است
عالم بخط دوست کتابی است ولیکنمخفی است از آنکس که نه قاری و نه تالی است
ایمغربی کس را خبر از عالم دل نیستچه عالم دل زایل وعالم متعالی است