شمارهٔ ۱۷۹
رخ دلدار را نقاب توئیچهره یار را حجاب توئی
بتو پوشیده است مهر رخشابر بر روی آفتاب توئی
شد یقینم که پیش اهل یقینپرده شک و ارتیاب توئی
بر سر بحر بینهایت اوسر بر آورده چون حباب توئی
تو سرابی به پیش اهل نظرگرچه دعوی کنی که آب توئی
نگرفتم ترا بهیچ حسابباز دیدم که در حساب توئی
برتو است این عذاب گوناگونعلت این همه عذاب توئی
آنکه ناخورده او می ازلیمست گردید و شد خراب توئی
مغربی این خطاب با کس نیستآنکه با اوست اینخطاب توئی