شمارهٔ ۱۹۱
ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنیبدین قدم که تو داری سفر چگونه کنی
ترا که هیچ ز احوال خود خبر نبودبگو ز حال خود دیگران را خبر چگونه کنی
نکره هیچ مریدی چگونه شیخ شویپسر نبوده کسی را پدر چگونه کنی
ترا که نیست خبر از جهان زیر و زبرز زیر عزم جهان زبر چگونه کنی
نکرده محو فراموش نقش لوح وجودحدیث عشق ندانم زبر چگونه کنی
چو نیست هیچ وقوفت ز صنعت اکسیربهپیش اهل نظر مس زر چگونه کنی
نگشته کوکب وار صفت مسخر و مایلنه مشتری و ز زهره قمر چگونه کنی
بمغربی چو رسیدی روان روان بگذراز او نبرده نصیبی گذر چگونه کنی