گنج

شمارهٔ ۱۰۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نش۱۱ بیت
او چون فکند خویش تو خود را میفکنشاز خود شکسته است ازین بیش مشکنش
تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرتاز یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش
دل آنچنان بیاد تو مشغول گشته استکاو هیچوقت یاد نمی آید از منش
اینمرغ جان که طایر عالی نشیمن استعمریست تا که دور فتاد از نشیمنش
بیچاره بهر دانه فرود آمد از هوادر دام شد اسیر پر و بال و گردنش
از گلشن خیال بچنین گلخن افتادبگرفت خسخت خاطر ازین جنس گلخنش
مرغان این چمن همه شب تا گه سحرباشند در خروش ز فریاد کردنش
جانا دل از مصاحبت تن ملول شدپیوسته ماجرا است شب و روز با منش
یارا چو شد اسیر قفس عندلیب جانگاه که میفرست نسیمی ز گلشنش
تا چون نسیم گل بدماغش گذر کندآید بیاد وصل گل و عهد سوسنش
باشد که بشکند قفس جسم را ز شوقمرغ روان مغربی آید بماء منش