شمارهٔ ۱۸۱
دوش ان صنم بیگانهوش بگذشت بر من چون پریکردم سلامش لیک او دادم جوابی سرسری
گفتم چرا بیگانهای گفتا که تو دیوانهایمن کیستم تو کیستی در خود چرا میننگری
در جامه بیگانگان خود را ز من کردی نهانیعنی که من تو نیستم من دیگرم تو دیگری
من از کجا تو از کجا من پادشاهم تو گداتو عاری از سلطنت از فقر و فاقه من بری
صد چون تو را پیدا کنم هر لحظه و شیدا کنمتو ذرّهای سرگشته و من آفتاب خاوری
من فرضم و تو سنتی من نورم و تو ظلمتیخود ظلمتی را کی رسد با نور کردن همسری
گفتم که ای جان جهان ای عین پیدا و نهانوی مایه سود و زیان وی تو قماش و مشتری
تو اولیّ و آخری تو باطنیّ و ظاهریتو قاصدیّ و مقصدی تو ناظریّ و منظری
من درّ و مرجان توام در بحر عمّان تواممن گوهر کان توام تو کان ما و گوهری
من مظهر و مرآت تو، مرآت وجه و ذات تونی نی غلط گفتم شها هم خویشتن را مظهری
ای آفتاب مشرقی وی نور چشم مغربیمن سایه مهر توام تو مهر سایهگستری