گنج

شمارهٔ ۱۴۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۷ بیت
گنج های بینهایت یافتم در کنج جانکنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران
جان من از عالم نام و نشان آمد برونبی نشان شد تا درآمد در جهان بی کران
تا کی آمد در حزاب آباد دل کنجی بدیدتا خراب آباد دل شد سربسر معموراران
چونکه شهرستان دل معمور شد در هر نفسکاروان ها گردد از حق سوی شهرستان روان
دل نبرده هیچ رنجی برسر گنجی رسیدآمدش تا که بدست از غیب کنجی بیکران
در شب تاریک در زمین دل فرود آمد ز چرختا زمین را بگذرانید از هزاران آسمان
تا تجلی کرد مهر مشرقی در مغربیمغربی را جمله ذرات عالم شد نهان