شمارهٔ ۱۵۹
لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم بادهمدامم از لب ساقی بود مجموع آماده
برای عکس رخسارش ولی دارم چو آیینهکه همچون باده و جام است هم صافی و همساده
مرا مستی که از ساقی بود بگذار تا باشدسر قرابها بسته در میخانه بگشاده
نهان از خویش و بیگانه بروی از دیر و میخانهلب ساقی می باقی مرا همدم فرستاده
الا ای زاهد عابد من و دیر و تو و مسجدمرا از نار می زیبد ترا تسبیح و سجاده
ندادی دل بدلداری چه دانی رسم جانبازیکه راه و رسم جانبازی نداند غیر دلداده
بتاب از مشرق جانم الا ای مهر تابانممرا بر تخت دل بنشین الا آن شاه شهزاده
توئی چون مردم دیده از آن نامت بود انسانولی چون مانده اشکی ز چشم مردم افتاده
ترا در بندگی آزاده چون مغربی بایدکه بهر بندگی مردی بباید سخت آزاده