گنج

شمارهٔ ۱۵۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اه۱۰ بیت
آن که خود را مینماید در رخ خوبان چو ماهمیکند از دیده عشاق در خوبان نگاه
وانکه حسنش را بود از روی هر مرد ظهورهست عشقش را دل عشاق مسکین جلوه گاه
عشقش از معشوق بر عاشق کند آغاز جورتا که عاشق از بهای او بعشق ارد پناه
چون وجود این بانست و ظهور آن به ایناین چو محو عشق گردد آن شود بی این تباه
عقد کثرت برنتابد پیش او باشد یکییوسف و گرگ و زایخا و عزیز و جاه و چاه
هم ننمایند انج در فروغ آفتابهمچنان کز غایت نزدیکی خورشید و ماه
عشق او چون کرد با خود آنچه کرد و میکندپس نباشد عاشق و معشوق را جرم گناه
خیمه بیرون زد پی اظهار خود سلطان عشقتا که شد بر وحدتش برمثلیش کثرت گواه
تا نه بر کثرت بود موجومحیط وحدتشپاک شست از لوح هستی اسم و رسم ما سواه
موج او خاشاک بود و مغربی را در ربوداز سر ره زانکه بود از بود او ناپاک راه