شمارهٔ ۱۲۸
یار تا من هستم از خود با خبر نگذاردمتا ز من باقی بود اسم و اثر نگذاردم
تا ز من ما و منی را باز نستاند نگارتا نسازد او زمن چیزی دگر نگذاردم
با وجود انکه گشتم در پیش از خویشتنچون زمین و آسمان زیر و زبر نگذاردم
من بخود محجوبی از وی دارم امیدی که اووز حجاب از خویشتن زین بیشتر نگذاردم
گرچه من اندر هوایش پر و بالی میزنملیکن امید است که او بیبال و پر نگذاردم
مردم چشمم از آنم چشم انسان کرده استچونکه من انسان عینم از نظر نگذاردم
ور که دایدار و گفتارش یقین دانم که اویکزمان بی سمع و یکدم بی بصر نگذاردم
من گدای او از آن گشتم بسان مغربیکاو دگر همچون گدایان دربدر نگذاردم