شمارهٔ ۱۵۰
گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنینگفت اگر خواهی مرا بینی برو خود را ببین
گفتمش با تو نشستن آرزو دارد دلمگفت اگر این آرزو باشد ترا با خود نشین
گفتمش بی پرده با تو گر سخن گویم رواستگفت در پرده نشاید گفت باما بیش از این
گفتمش از کفر و دین اندیشه دارم گفت رودر جهان باید زدن اندیشه را از کفر و دین
گفتمش گفتی که آدم جمع کل عالم استگفت آدم عالم است و جمع رب العالمین
گفتمش کان نقش گوئی در مثال نقش نیستگفت ظاهر شد ز نقش خویشتن نقش آفرین
گفتمش با تو حدیثی گفت خواهم بیگمانگفت هرچه بیگمان گوئی بود بیشک یقین
گفتمش من هم توام هم جمله تو خندید گفتبر تو و بر دیدنت بادا هزاران آفرین
گفتمش گر آفتا مشرقی جویم نشانگفت از وی سایه باقی است ابر روی زمین