شمارهٔ ۲
ز روی ذات بر افکن نقاب اسما رانهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را
نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کنز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را
اگر چه پرتو انوار ذات محو کندچو این نقاب بر افتد جمیع اشیا را
اگر چه ما و منی نیز جز توئیتو نیست زماو من بِسِتان یک زمان من و ما را
اگر چه سایۀ عنقا مغربست جهانو لیک سایه حجاب آمده است عنقا را
نقوش کثرت امواج ظاهر دریاحجاب وحدت باطن بس است دریا را
فروغ چهرۀ عذرای خود نهان داردز چشم وامق بیدل عذار عذرا را
نمی سزد که نهان گردی از اولو الابصارکه نور دیده تویی چشمهای بینا را
ز مغربی چو تویی ناظر رخ زیباتنهان از و مکن ای دوست روی زیبا را