غزلیات
شمارهٔ ۱منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارهاشمارهٔ ۲درماندگی خود به که گوییم خدا راشمارهٔ ۳جا در صف عشاق مده اهل هوس راشمارهٔ ۴چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی راشمارهٔ ۵چو از طرف چمن آن سرو سیمینبر شود پیداشمارهٔ ۶از هجر بت یگانه ماشمارهٔ ۷نیست هرگز به بد و نیک جهان کار مراشمارهٔ ۸دارد به سحر دعا اثرهاشمارهٔ ۹به همواری تهی کن از غم لیلیوَشان دل راشمارهٔ ۱۰چو نیست دسترسم آنکه بوسم آن پا راشمارهٔ ۱۱مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما راشمارهٔ ۱۲افزوده غمی چون بغم دیگرم امشبشمارهٔ ۱۳ز چَشْمِ خونفَشانِ خویش، دارم چشم از آن، امشبشمارهٔ ۱۴دربان نکند جرأت و خاصان ملک هستشمارهٔ ۱۵رفته عمر و نیم جانی مانده استشمارهٔ ۱۶دلِ غمدیده به دنبالِ کسی افتادهستشمارهٔ ۱۷از غم لیلی به وادی گرچه مجنون میگریستشمارهٔ ۱۸ما را دگر ز یار، تَمَنّا نماندهاستشمارهٔ ۱۹گرچه ما را دسترس بر دامنِ آن ماه نیستشمارهٔ ۲۰تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده استشمارهٔ ۲۱دیگر، دلم، خدنگِ جفا را نشان شدهستشمارهٔ ۲۲عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیستشمارهٔ ۲۳از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است؟شمارهٔ ۲۴بَرگیر مِهْر از آنکه به کامِ دلِ تو نیستشمارهٔ ۲۵سینه گرم و مژه خونبار و سحر نزدیک استشمارهٔ ۲۶هر کسی را که چو من دیده خونباری هستشمارهٔ ۲۷کاروان عشق را بانگ درای دیگرستشمارهٔ ۲۸دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیستشمارهٔ ۲۹میرسد یار و دریغا سر و سامانم نیستشمارهٔ ۳۰هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفتشمارهٔ ۳۱رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیستشمارهٔ ۳۲ما را که با تو غیر وفا در میانه نیستشمارهٔ ۳۳چو خنجر ستم آن ترک لشگری برداشتشمارهٔ ۳۴چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوستشمارهٔ ۳۵کسی راه غمش را سر نبردستشمارهٔ ۳۶در حلقه خوبان چو تو یک عربدهجو نیستشمارهٔ ۳۷رفت حسن تو و عشقت بدل من باقیستشمارهٔ ۳۸چو بگذری به تل عاشقان دکانی هستشمارهٔ ۳۹زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاستشمارهٔ ۴۰ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچشمارهٔ ۴۱به گلشنی که ز رویت نقاب میافتدشمارهٔ ۴۲از کین گر آن بیدادگر بر سینهام خنجر زندشمارهٔ ۴۳برکی نگرم؟ چون بتو دیدن نگذارندشمارهٔ ۴۴صیاد را نگر که چه بیداد میکندشمارهٔ ۴۵ - نواییغمش در نهانخانهٔ دل نشیندشمارهٔ ۴۶از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسدشمارهٔ ۴۷عاشقان را نگر از خاره تنی ساختهاندشمارهٔ ۴۸گلهام از تو مپندار که از دل برودشمارهٔ ۴۹روزی که دور از برم آن خوشخرام شدشمارهٔ ۵۰به من از ناز نگاهش نگریدشمارهٔ ۵۱آنان که برخسار تو چون من نگرانندشمارهٔ ۵۲دو هفته شد که زمن یار سرگران داردشمارهٔ ۵۳از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسدشمارهٔ ۵۴مرا بتیست که دلها ازین ستم شکندشمارهٔ ۵۵خط بر رخ یار خوش نباشدشمارهٔ ۵۶دل سوخت از شتاب و به دلبر نمیرسدشمارهٔ ۵۷دارم نظری با گل کو روی ترا ماندشمارهٔ ۵۸از دیده ام فکندی وهنگام آن نبودشمارهٔ ۵۹آن صبح امیدی که به دوران تو یابندشمارهٔ ۶۰ساختی خوارم، به عاشق گلعذاران این کنند؟شمارهٔ ۶۱مرا در سینه دل چون نافه تا پرخون نخواهد شدشمارهٔ ۶۲کجا کسی غم شبهای تار من داردشمارهٔ ۶۳جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گرددشمارهٔ ۶۴صیقل دیده تر گوشه دامان باشدشمارهٔ ۶۵هرکه از خون جگر چون لاله ساغر میکشدشمارهٔ ۶۶ترسم که چو جانم زتن زار برآیدشمارهٔ ۶۷گریه نتوانست غم را از دل بیتاب بردشمارهٔ ۶۸گفتی که با دلت غم هجران چه میکندشمارهٔ ۶۹گو روزگار هرچه تواند به ما کندشمارهٔ ۷۰ترک چشمش که قصد جان داردشمارهٔ ۷۱مائیم و فراق دیده ای چندشمارهٔ ۷۲گرنه گل نالهای از مرغ چمن گوش کندشمارهٔ ۷۳تا قیامت دمد از خاک من خون آلودشمارهٔ ۷۴آنان که در طلب به پی دل نمیرسندشمارهٔ ۷۵من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآیدشمارهٔ ۷۶فریاد من به چرخ نه هردم نمیرسدشمارهٔ ۷۷نه همین زآتش عشقت دل ما میسوزدشمارهٔ ۷۸مرغی که بکوی تو ز پرواز نشیندشمارهٔ ۷۹در آن گلشن که گلچین در به روی باغبان بنددشمارهٔ ۸۰از آن آهم ز دل مشکل برآیدشمارهٔ ۸۱کدام شب که فغانم به آسمان نرسدشمارهٔ ۸۲زبامی چو بینم که ماهی برآیدشمارهٔ ۸۳مرا کام دل گر ز یاری برآیدشمارهٔ ۸۴میرود از خویش دل چون دیده حیران میشودشمارهٔ ۸۵تا به دلجویی من لعل تو خندان نشودشمارهٔ ۸۶هرگز به یاد ما زر و گوهر نمیرسدشمارهٔ ۸۷گفتی از جور فراقت چه به من میگذردشمارهٔ ۸۸قسمتم کاش به آن کوی کشد دیگر بارشمارهٔ ۸۹به دل دارم غم عشقی نهان از محرمان خوشترشمارهٔ ۹۰قسمتم گرمی بازار نگردد هرگزشمارهٔ ۹۱ز پا فتادم و رویم بمنزلست هنوزشمارهٔ ۹۲دل عاشق نمیگردد به راحت مهربان هرگزشمارهٔ ۹۳صید دلم که باشد ازو خون روان هنوزشمارهٔ ۹۴هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کسشمارهٔ ۹۵چون ناله ز جور تو ستمگر نکند کس؟شمارهٔ ۹۶تیغ از میان بقصد من ناتوان مکششمارهٔ ۹۷چه دامست این که هر مرغی که میگردد گرفتارششمارهٔ ۹۸به من آن بیوفا یارب که بادا خاطر شادششمارهٔ ۹۹سر منزل سلمی که منم دل نگرانششمارهٔ ۱۰۰زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیفشمارهٔ ۱۰۱نگشاید دلم از وصل به هجران نزدیکشمارهٔ ۱۰۲سوی تو عجب نیست اگر میکشدم دلشمارهٔ ۱۰۳چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی به فرمانمشمارهٔ ۱۰۴در دل اگر باشدم غیر وصال توکامشمارهٔ ۱۰۵مپسند از درت ای دوست غمین برخیزمشمارهٔ ۱۰۶از سر زلف نگاری دو سه تاری دارمشمارهٔ ۱۰۷صبح محشر که من از خواب گران برخیزمشمارهٔ ۱۰۸چون شکوه از جفای تو بنیاد میکنمشمارهٔ ۱۰۹رحمی، رحمی که از کنارمشمارهٔ ۱۱۰ما غمزدگان چون زدل آهنگ برآریمشمارهٔ ۱۱۱ز هجرانت سخن هرشب که با دل در میان دارمشمارهٔ ۱۱۲بیتو خود را بس که از تاب و توان انداختمشمارهٔ ۱۱۳به صد بلا ز غمت گرچه مبتلا شدهامشمارهٔ ۱۱۴شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیمشمارهٔ ۱۱۵گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینمشمارهٔ ۱۱۶بهتر آنست که پا از سر بازار کشمشمارهٔ ۱۱۷جز این که در فراق تو خاکی بسر کنمشمارهٔ ۱۱۸خوش آن خلوت که چون آیی به روی غیر در بندمشمارهٔ ۱۱۹چه خونها در دل ایام کردیمشمارهٔ ۱۲۰آنکه پیوسته به رویت نگرانست، منمشمارهٔ ۱۲۱نمودی گاه زلف عنبرین گه خال مشکینمشمارهٔ ۱۲۲حکایتها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکمشمارهٔ ۱۲۳نیست مهر تو متاعی که به جان بفروشمشمارهٔ ۱۲۴خاک درت به مژگان خوش آنکه رُفته باشمشمارهٔ ۱۲۵به این خوشم که ز دردت به دیده خواب ندارمشمارهٔ ۱۲۶بس که دیدم سستعهدی از تو دل برداشتمشمارهٔ ۱۲۷غافل مشو از حال من بیسروسامانشمارهٔ ۱۲۸نهانی رازهای دوستدارانشمارهٔ ۱۲۹نگارینا دل پر درد من بینشمارهٔ ۱۳۰هر کرا یاری برای خویشتنشمارهٔ ۱۳۱دل می برد دل ای هوشمندانشمارهٔ ۱۳۲زبیدادت ننالد چون دل من؟شمارهٔ ۱۳۳از سر کوی تو دردا که من دلنگرانشمارهٔ ۱۳۴خفتن نتوان درین گلستانشمارهٔ ۱۳۵چه خوشست از تو گاهی مژه نیم باز کردنشمارهٔ ۱۳۶جانا در انتظار تو شد روزگار منشمارهٔ ۱۳۷اگر از حال ما پرسی بپرس از طرّهٔ جانانشمارهٔ ۱۳۸از بَرَت کی من به این الفت جدا خواهم شدنشمارهٔ ۱۳۹بر من نیندازد نظر، بی اعتباری را ببینشمارهٔ ۱۴۰شب چو بمیرم بسر کوی توشمارهٔ ۱۴۱دارم به چمن چه کار، بی توشمارهٔ ۱۴۲یاد آر ای که فارغ، در محملی نشستهشمارهٔ ۱۴۳از نفس گرم من عالمی افروختهشمارهٔ ۱۴۴آرد شبیخون چون هجرت ای ماهشمارهٔ ۱۴۵شدیم پیر و به دل داغ آن جوان ماندهشمارهٔ ۱۴۶ای که بر خاک شهیدان گذر انداختهایشمارهٔ ۱۴۷از ما نهفته با دگران یار بودهایشمارهٔ ۱۴۸از ما درین گلستان جویند گر نشانیشمارهٔ ۱۴۹از باده عشرت تو و رخسار چو ماهیشمارهٔ ۱۵۰از می لعل بکف تا دو سه جامی داریشمارهٔ ۱۵۱به صید جسته از دامی چه خوش میگفت صیّادیشمارهٔ ۱۵۲به ساقی گفت در میخانه مستیشمارهٔ ۱۵۳ببخشا ای که میر کاروانیشمارهٔ ۱۵۴تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغیشمارهٔ ۱۵۵چو باشد مایل بیداد شاهیشمارهٔ ۱۵۶چنین که با غم گرفتهام خو مخوان به بزمم به میگساریشمارهٔ ۱۵۷حیف از تو که ارباب سخن را نشناسیشمارهٔ ۱۵۸دلی دارم که دارد اضطرابیشمارهٔ ۱۵۹رفتند همرهان و تو در فکر منزلیشمارهٔ ۱۶۰زصید من چه شود گر عنان بگردانیشمارهٔ ۱۶۱ز نکوئی آنچه باید همه را تمام داریشمارهٔ ۱۶۲کردیم شبی روز غریبانه بدامیشمارهٔ ۱۶۳مشکل که دهد دست مرا با تو وصالیشمارهٔ ۱۶۴مسلمانان مرا حال تباهیشمارهٔ ۱۶۵یاد آر ای ستمگر از حال خاکساری