شمارهٔ ۱۴۱
دارم به چمن چه کار، بی تونشناسم گل زخار، بی تو
فریاد که خوش فرو گرفتهما را غم روزگار بی تو
یعقوب صفت جهان روشندر چشم منست تار بی تو
چون دیده روز نیست چشمموقف ره انتظار بی تو
چون شمع سر مزار، گیرماز بزم طرب کنار بی تو
دارد بلبل هزار افسوسدر هر سر شاخسار بی تو
چون نقش قدم طبیب از ضعفافتاده به رهگذار بی تو