شمارهٔ ۱۴۰
شب چو بمیرم بسر کوی توزنده شوم صبحدم از بوی تو
می گذری خنده زنان از برممی نگرم گریه کنان سوی تو
تانگری جان و دل سوختهبر سر هم ریخته در کوی تو
آمده ام اشگ فشان از دو چشمآب زنم خاک سر کوی تو
فاخته دیگر نکند یاد سروساخته با قامت دلجوی تو
سوخته از خوی تو جان طبیبکآتش جانسوز بود خوی تو