شمارهٔ ۳۴
چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوستعذر گناه خواهم با بیگناهی ای دوست
خواندی در آستانت روزی گدای خویشمزان روز ننگم آید از پادشاهی ای دوست
دریا همه گرفتم ساحل شودچه حاصلاکنون که گشت ما را کشتی تباهی ای دوست
تابنده اختری کو، کز پرتوی درآردتاریک شام ما را از این سیاهی ای دوست
وقتست کز تو خواهم داد غرور حسنتترسم که مانع آید از دادخواهی ای دوست
بیتو طبیب خسته از بس فغان و زاریآهش به مه رسیده اشکش به ماهی ای دوست