شمارهٔ ۳۳
چو خنجر ستم آن ترک لشگری برداشتدلم ستمکشی و او ستمگری برداشت
منم که روز ازل از من آسمان و زمینمحبت پدری مهر مادری برداشت
خوشم بهضعف تن اما فغان که صیادمز صید من نظر از عیب لاغری برداشت
ز سنگ حادثه ایمن شود کسی که بهتننهال هستی او ننگ بیبری برداشت
بهحیرتم که ز آوارگی چه دید که خضرگذاشت پیروی از دست و رهبری برداشت
بهملک حسن بت ماست خواجهای که نظرز بندگان ز غرور توانگری برداشت
گهر فروش دل من طبیب گاه سخنچه نالهها که ز انصاف مشتری برداشت