شمارهٔ ۵۳
از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسدگرنه تلافیی زنگاه نهان رسد
کم کن جفا که پیش تو حرف شکایتمترسم که رفته رفته زدل بر زبان رسد
در قتل ما که حسریتان شهادتیمتأخیری می کنید مبادا امان رسد
کامی ندیده ایم از آن کو، روامبادبا دامن تهی کسی از گلستان رسد
لطفی، که هیچ کم ز تو ای چشمه حیاتناید ز قطره ای که بلب تشنگان رسد
منشین زره طبیب که باید بکوی عشقما را سر نیاز بر آن آستان رسد