گنج

شمارهٔ ۵۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: مشکند۸ بیت
مرا بتیست که دلها ازین ستم شکندکه عهد بندد و بی موجبی بهم شکند
براه عشق توام کاش هر کجا خاری استگهی بدیده خلد گاه بر قدم شکند
فتاده ام چو بدامت خدای را صیادروامدار که بال و پرم بهم شکند
بساغر دل پرخون ما چه خواهد کردکسی که جام جمش گردهی بهم شکند
ببزم خاص مخوان غیر را که می ترسماز آن ستم دل خاصان محترم شکند
چمن نگر که زمانش نمیکشد تا شامگلی که طرف کله را به صبحدم شکند
وصال گاه بگاهم بدل چه خواهد کردچنین که از ستم هجر دمبدم شکند
طبیب جز دل افسرده ات که پرخون استکسی ندیده سفالی که جام جم شکند