شمارهٔ ۵۲
دو هفته شد که زمن یار سرگران داردبطاقتی که ندارم مگر گمان دارد
نگاه گرم برویت که می تواند کردچنین که روی ترا شرم در میان دارد
گر از بهشت برین دور داردم غم نیستمباد دورم از آن خاک آستان دارد
بیا بشکور ما ای که عافیت خواهیدیار ما نه زمین و نه آسمان دارد
بحیرتم که ز وادی گذشت یار و طبیبهنوز چشم بدنبال کاروان دارد