شمارهٔ ۱۵
رفته عمر و نیم جانی مانده استواپسی از کاروانی مانده است
در چمن در ره نشانی مانده استخاربست آشیانی مانده است
میرود تا پر گشاید عندلیبنه گلی نه گلستانی مانده است
چشمم از حسرت چو واپس ماندگاندر قفای کاروانی مانده است
زانهمه مرغان زرین آشیانطایری در آشیانی مانده است
مانده داغ رفتگان در دل مراآتشی از کاروانی مانده است
کاست چون ماه نوم جسم و هنوزجبهه ام بر آستانی مانده است
ناتوانی بین که چون شمع سحردر بساطم نیم جانی مانده است
کشتی ما روزگاری شد طبیبدر محیط بیکرانی مانده است