شمارهٔ ۱۴
دربان نکند جرأت و خاصان ملک هستگوید که به سلطان که مرا کار شد از دست
مگسل ز من ای مهر گسل رشته الفتکز هم چو گسستی نتوانیش بهم بست
از کرده پیشمان شدی اکنون تو که ما رابرخاست ز دل آهی و تیری ز کمان جست
ترسم که زیان بینی ازین شیوه، بیندیشتا چند توان سوخت دلی یا جگری خست
نازت بکشم زانکه کسی همچو توام نیستزارم بکشی زانکه بسی همچو منت هست
عارض بودت ماه نه چون ماه فلک ماتقامت بودت سر و نه چون سرو چمن پست
من بیخودم از ضعف، حریفان برسانیددستم به گریبان، که بشد دامنم از دست
ای قاصد فرخنده پی، از دوست خدا راما را خبری نیست، بگو گر خبری هست
برخیز که در کار رحیلند رفیقانخواهی اگر ای خفته برین قافله پیوست
ای خواجه ببخشای به درماندگی مادادیم ز کف مایه و ماندیم تهیدست
کی بر سر این چشمه زنم خیمه که رفتندخلقی همه لب تشنه و این چشمه همان هست
افسوس که در دام، طبیب این همه ماندیمدر حسرت صیدی که ز کنج قفسی رست