گنج

شمارهٔ ۱۵۸

دلی دارم که دارد اضطرابیچو آن ماهی که دور افتد ز آبی
کبابم دل شرابم خون دل بسنمی خواهم شرابی و کبابی
برآرم خفتگان را هر شب از خوابتو شب آسوده در بستر بخوابی
ندارد سخت جانی همچو من یاداز آن کرد آسمانم انتخابی
برآرد چون کرم از آستین دستگناهی کرده باشم یا ثوابی
چو آید پای رحمت در میانهچه حشری چه حسابی چه کتابی
طبیب خسته را گفتی کجا شدشنیدم ناله ای دوش از خرابی