گنج

شمارهٔ ۱۵۷

حیف از تو که ارباب سخن را نشناسیاز مرغ چمن زاغ و زغن را نشناسی
عمریست نفس سوخته ام حیف بسی هستکز مرغ قفس مرغ چمن را نشناسی
این با که توان گفت که با دعوی فطرتمعنی نو و لفظ کهن را نشناسی
نشناسی اگر خار ز گل زاغ ز بلبلسهلست دریغا که سخن را نشناسی
خوشباش طبیب ارشنوی طعنه ز راهبافسوس که آن عهد شکن را نشناسی