شمارهٔ ۱۴۹
از باده عشرت تو و رخسار چو ماهیوز شرم محبت من و دزدیده نگاهی
عادت بستم کردی و ترسم که مباداوقتی ز دل سوخته ای سرزند آهی
گر عشق تو بگداخت تنم را عجبی نیستبا شعله آتش چکند مشت گیاهی
آن بلبل خونین جگرم من که درین باغجز بال و پر سوخته ام نیست پناهی
در بادیه عشق بجائی نبری راهتا در گرو دوری ونزدیکی راهی
دیگر دل پر داغ طبیب از که غمین است؟کز جوش سرشگم نبود فرصت آهی