گنج

شمارهٔ ۱۰۴

در دل اگر باشدم غیر وصال توکامهجر تو بر من حلال وصل تو بر من حرام
مرغ دلم اوفتاد از غم عشقت به بندآب نداند چه و داند نداند کدام
قلم اگر رای تست سرفکنم خود ز تیغصیدم اگر کام تست پای نهم خود بدام
جان و دلش آورم تحفه و باشم خجلقاصد فرخنده چون از توام آرد پیام
چون تو در آیی بحرف طوطی خوش لهجه کیستچون تو گزاری سخن مرغ سخنگو کدام
چون نکنی بسملم ایکه کشی بی دریغفی المثل افتد ترا صید حرم گر بدام
در سر پرشور من در دل رنجور منعشق تو دارد محل شوق تو دارد مقام
گشته طبیب حزین از می عشق تو مستجام الستش پرست تا که گرفتست جام