شمارهٔ ۱۰۵
مپسند از درت ای دوست غمین برخیزمنه چنان آمده بودم که چنین برخیزم
ای خوش آن لحظه که در بزم نشست تو و منپی خدمت چو غلامان ز کمین برخیزم
هر که برخاست ز کوی تو پشیمان گردیدبچه امید من خاک نشین برخیزم
منم آن صبح سعادت که از آن خواب گراننگران بر رخت ای ماه جبین برخیزم
دم آخر مرو از دیده که من از سر جانبه امید نگه بازپسین برخیزم
بودم راه اگر در حرم وصل طبیبمیتوانم ز سر خلد برین برخیزم