گنج

شمارهٔ ۱۰۳

قافیه: ام۹ بیت
چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی به فرمانمکه عمری شد که من بر درگهش از داد خواهانم
ملک آسوده در خلوت چه می‌داند چه می‌آیدزاستغنای دربان و تغافل‌های خاصانم
در آن گلشن که هرکس گل به دامن می‌رود آنجاسرت گردم، چرا دادی به دست خار دامانم
دریغ از من مدارای ابر رحمت رشحه فیضیبود روزی گل امید گردد خار حرمانم
به آن چشمی که می‌باید به زاغ کج‌نوا بینیمبین سویم که من خوش نغمه مرغ این گلستانم
مرنجان دل اگر خندان مرا در انجمن بینیاگر در ظاهرم خندان ولی در پرده گریانم
بیا ای بی‌وفا یک ره به خاک من گذاری کنچو اکنون از جفا کردی به خاک راه یکسانم
درون سینه‌ام جا کرده از بس شور عشق اوفرو ریزد به سان شمع آتش در گریبانم
مده پندم طبیب اکنون که عشقم دل ربود از کفدریغا رفت آن عهدی که دل بودی به فرمانم