شمارهٔ ۶۱
مرا در سینه دل چون نافه تا پرخون نخواهد شدنصیبم نکهتی زان طره شبگون نخواهد شد
کمال ناامیدی بین کزان نامهربان شادمبه من بیمهریش گر زانچه هست افزون نخواهد شد
من و از محفلش اندیشه رفتن؟ محالست اینکه هرکس در بهشت آمد دگر بیرون نخواهد شد
چرا بندم به دلنشناس یاری دل که میدانمنثارش گر کنم صد جان ز من ممنون نخواهد شد
ز کف مگذار جام عشق اگر عیش ابد خواهیکزین می هرکه شد سرخوش دگر محزون نخواهد شد
طبیب اینست اگر با عاشقان بیمهری گردونبه سامان کارم از بیمهری گردون نخواهد شد