شمارهٔ ۸۰
از آن آهم ز دل مشکل برآیدکه می ترسم غمت از دل برآید
مکن بامن جفا چندان مباداکه آهی از دلم غافل برآید
بخاک ما ببار ای ابر رحمتبود ما را گلی از گل برآید
کناری گیر، کش عزت فزایدهر آن گوهر که بر ساحل برآید
زدلش ناله مطرب خدا رابود ما را غمی از دل برآید
زمحفل چون کنی آهنگ رفتنهزاران ناله از محفل برآید
برآید کام تو چون از من آسانچرا کامم ز تو مشکل برآید
حدیثی گوید از مجنون و ترسمفغان لیلی از محمل برآید
تو حال ما ندانی و چه داندزغرقه آنکه بر ساحل برآید
گرش صدجان فدا سازد محالستطبیب از خجلت قاتل برآید