شمارهٔ ۷۹
در آن گلشن که گلچین در به روی باغبان بنددنمیدانم به امّید چه بلبل آشیان بندد
خدنگش رخنهها در استخوانم کرد و حیرانمکه تا کی در کمینم آسمان زه در کمان بندد
چو شد بیرون ز کف فرصت چه کامی یابم از وصلشزهی حسرت که نخل من ثمر فصل خزان بندد
حریم خاص عشقست این که از غیرت نگهبانشز هرکس در گشاید بر رخش اول زبان بندد
طبیب خسته کی دل میتواند بر تو بست ای مهکه در کوی تو خود را بر سگان آستان بندد