شمارهٔ ۹۳
صید دلم که باشد ازو خون روان هنوزخوش آنکه هست سر غمت را نشان هنوز
بر دل بسی نهفته ام اما نیامدستحرف شکایت تو مرا بر زبان هنوز
قدر وفا نگر تو که از قحط مشتریماندست این متاع از آن کاروان هنوز
هر چند سرگرانیش از حد گذشته استبستن بیار عهد وفای توان هنوز
عمرم بسر رسید و دلم گرم ناله بازپایان منزلست و جرس در فغان هنوز
گل در چمن شکفت و دریغا که عندلیبخاری نمی کشد ز پی آشیان هنوز
منعم ز گریه روز وداعش چه می کنی؟محمل نگشته است ز چشمم نهان هنوز
کامم نداده کشت بتیغ ستم طبیباز من تهی نگشته دل آسمان هنوز