گنج

شمارهٔ ۱۱۸

خوش آن خلوت که چون آیی به روی غیر در بندمتو بگشایی میان و من پی خدمت کمر بندم
نگاری کز رخش یک لحظه نتوانم نظر بندمنمی‌دانم چه سان از کوی او رخت سفر بندم
چه طرفی زآشیان بستند مرغان تا درین گلشنروم من آشیان تازه‌ای بر یکدگر بندم
ز دهقانی که چشم تربیت دارم چه حالست اینکه نخلم را فکند از پای تا رفتم ثمر بندم
دلت از ناله‌ام گر با ترحم آشنا گردداشارت کن که چون نی بهر نالیدن کمر بندم
به نالیدن خوشم ورنه مرا کاری نمی‌باشداز آن هرشب در کاشانه بر روی اثر بندم
طبیب این لازم عشقست کان بیدادگر با منکند هرچند جور افزون بر او دل بیشتر بندم