شمارهٔ ۹
به همواری تهی کن از غم لیلیوَشان دل راازین وادی بکش ای ساربان آهسته محمل را
مکن کاوش ز مژگان پیش از این بادل که جز مهرتندارد گوهری کاویدهام گنجینهٔ دل را
به گاه کشتنم از رخ چه سود ار پرده برداریکه از دیدار گل حسرت فزاید مرغ بسمل را
کند چون عزم کشتن قاتلم زین بیشتر ترسمنمیخواهم به خون آلوده بینم دست قاتل را
حریفان گرم صحبت با تو در بزم و به حسرت منکنم تا چند از بیرون در نظاره محفل را
درین وادی خدا داند که خاک من کجا باشدگرفتم من به این واماندگی دامان محمل را
طبیب این بحر عشق است و کنارش از نظر پنهانفکندی چون درین کشتی ز چشم انداز ساحل را