شمارهٔ ۲۳
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است؟دارم دلِ خرابی، از غُصِّهٔ تو، خون است
از شُغْلِ میپرستی بازَم مَدار ناصح!چون عشق، کامل افتاد همسایهٔ جنون است
هرگز به دل ندارم کین از جفایِ دشمنگر وی درو نماند این کاسه سرنگون است
دارد «طبیب»، عشقی، پیداست از سرشگشاز پردهٔ دل آید اشگی که لالهگون است