گنج

شمارهٔ ۱۲۳

نیست مهر تو متاعی که به جان بفروشمگرچه ارزان خرم این جنس و گران بفروشم
منم آن قدرشناسی که اگر مهر ترابفروشم به دو عالم به زیان بفروشم
دل‌گران نیستم از درد غمت تا آساناینچنین درد به درمان گران بفروشم
ای دل از ما مطلب صبر که در رشته عشقآشکارا خرم این جنس و نهان بفروشم
شادم از جور تو چندان که بدین دست تهیگر فروشم به کسی دل‌نگران بفروشم
کارم افتاد به بیداری شب‌ها آن بهکه به راحت‌طلبان خواب گران بفروشم
بس ملولم من ازین گفت و شنید آن بهتربخرم گوش گرانی و زبان بفروشم
مشو این خواجه خریدار طبیبش که مراستکی من این بنده شایسته گران بفروشم